لبخند
بسياري از مردم داستان "شاهزاده كوچولو " بنگارش اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
پیش از آغاز جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او یادمانده های شگفت آور خود را در نوشتاری به نام لبخند گرد آوري كرده است .
در يكي از یاد مانده هایش مي نويسد كه او را دربند كردند و به زندان انداختند او كه از رفتار خشونت آمیز زندانبانان میدانست که بزودی او را خواهند کشت ! چنین مينويسد : بسیار نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم ، يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او نگاهي هم به من نينداخت و خشک آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي ! كبريت
داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه نزدیکم آمد . كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد ازترس زیاد ، شايد برای اين كه زیاد به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم ، وانگار روشنائی میان دلهاي ما را پر كرد و گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد ، راست در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد ! او دیگر برای من یک نگهبان نبود واز لبخندش بوی مهر میآمد ! از رفتارش میشد بدرخشش دلنشین دوستی پی برد که در لبخندی پیاده شده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" آره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره آینده و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم سخن گفت. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه چه جوری بچه هايم بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه چیزی بگوید . در زندانم را باز كرد ومرا بيرون برد. با هم براه افتادیم و مرا براهی که از شهر بیرونم میبرد راهنمائی کردورفت ، برگشت بي آنكه چیزی بگوید .
يك لبخند زندگي مرا دگرگون کرد ! آری لبخند ی ناگهانی ، زيباترين پل میان آدم هاست ، ما در اندرون خود لايه هايي را براي نگهداری از خود مي سازيم . لايه دانش آموزی و دانشگاهي ، لايه رویدادهای کار و در آمد واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها چیز ارزشمندی نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روان بنامم ، من باوردارم كه روان ما با يكديگردر پیوندند و هيچ دشمنی هم ندارند. شوربختانه خود ما هستیم که با ساختن نا همخوانیها از دیگران جدا میشویم وبتنهائی روی میآوریم .
داستان اگزوپري داستان پيوند دو روان است ، همتای این پیوند آسمانی را میشود در مهر ورزیدن ( عاشق شدن ) یا دیدن کودکان ولبخندی که با آن دیدار پدید میاید بمیان آورد ؛هنگامیکه كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون مهر را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم در آن نیست وآن لبخند کودکانه را با هیچ سخن ونوشته ای نمیشود باز سازی کرد .
این نوشته ی زیبا را از هم میهنی زیبا اندیش بنام بیوک بارنده دریافت کردم وآنرا بدوستداران مهر پیش کش میکنم.
شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹
دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹
یکی از شنبه ها در مهرماه 1388 خورشیدی
ایرانمان در روزگاری تازه با رویدادهای نو
تا بوده وهست وخواهد ماند ، گفته اند : پایان شب سیه ، سپید است
آنچه بر ایرانمان میگذرد را نمیشود رویدادی پیش پا افتاده اندیشید ، روزگار ، پانزده میلیارد سال است که سپری میشود وخواهد شد ، این خاکدان که بر او نام گیتی را نهاده اند ، از این افت وخیز ها ورخدادهای تلخ وشیرین زیاد داشته و در راستای رویدادهای سازنده ی جهان ، یادگارها است که ماندگار میشود وسینه بسینه وگوش بگوش در دل مهربانان بفرزانگان بازگو میگردد و آنچه بدلها مینشیند و آنچه اندیشه ها را تابناک میکند همانا یادگارهای پاینده ای است که در روزگاران دیرین رخ دادند واز اندیشه ها زدوده شدند ودر دل نگارشات پیشینه دار ، در دسترس دوستداران مهر ، بگونه ای رسیدند تا آیندگان را از آن رخدادهای تلخ وشیرین آگاه سازند ، در تورات آمده که فرزندان آدم بر هم تاختند وکائین پسر ش بر هائیل چیره شد و او را کشت ، ابراهیم خلیل بر بت پرستان تاخت وبا نام ابراهیم بت شکن در اندیشه ها سپرده شد ، کورش بزرگ بر سرزمین از هم پاشیده ی بنی اسرائیل تاخت وآنرا بدارندگان آن سرزمینها یا کیش یهود سپرد ونامش در تورات بنیکی نگارشته شد ، از رستم دستان ، آنچه بر دلها ماندگار شد ، کشتن سهراب بدست تهمتن بود که فردوسی توسی یا آن خجسته فرزند مام میهن ، بگونه ای دل انگیز وافسوس بار در شاهکارش ، شاهنامه که براستی شناسنامه ایست از مردم نیک اندیش ایران زمین ، آن رویداد تلخ را در د ل هر ایرانی مهر خواه ماندگار کرد ؛ نام اسکندر ، در دل هر ایرانی میهن پرست ، نمایانگر بیماری است روانی که بر ایران تاخت وشبی ، مستی بر او چیره شد وفرمان داد تا کاخ تخت جمشید را بآتش بکشند وتا گیتی پای بر جا است ، از اسکندر با نام ویرانگر تخت جمشید یاد خواهد شد ، نام خسرو از شاهان اشکانی با شیرین وفرهاد و نظامی گنجوی در آمیخته میشود و تیشه ی فرهادی وکوه بیستون نمایانگر مرگ دلداده از دوری دلدار میشود وتا جهان ماندگار است ، بانگ فریاد فرهاد از کوه بیستون ، گوش را میآزارد ، از ساسانیان ، آنچه بیاد داریم ، یورش ویرانگرانه ی تازیان بیابانگرد بر خاک ایران است که فروپاشی کاخ مدائن وکشتار ها وسوختن کتابها را در اندیشه ها پایدار نگه میدارد تا در آینده ، هر ایرانی راستین ، برگهای سیاه دوران یورش تازیان را بیاموزد وبداند که هیچ کیشی چون آنان ، بر درخت تنومند فرهنگ شکوهمند ایران ، تبر نزد وشگفتا که ایرانیان آنگونه که باید وشاید پاسخگوی آن کوبندگان ویرانگر نبودند !!
با فروپاشی واپسین شاه در دوران ساسانیان ، شمشیرهای آخته وزور گوئیها بر دل توده ی مردم آغازگر برپائی خرافات در اندیشه ها شدند و از مردم پیشرفته ی دوران ساسانی ، ساختند آنچه خاستارش بودند و گسترش خرافات را بگونه ای که تا بامروز خواهان دارد ... رساندند .
ابو مسلم ها وحلاج ها وبابک ها ، سر بنیست شدند وهر خواستار مهری ، بزیر افکنده شد تا جور وستم همچنان استوار بماند .نام مرداویج از آل زیار نمایانگر اسپهبدی ای است که بر ارتش ایران فرمان میداد ، از فرمانروایان غزنوی ، نام سبکتکین نیز در دل ایران دوستان پایدار ماند واز او نیز بنام سپهسالار ارتش ایران نام آورده شده که برای ماندگاری شکوه ایران زمین سربازی جان بر کف بود ، سلجوقیان نیز در ایران ، زمانی را سپری کردند و نامدار ترینشان خواجه نظام الملک است که در خردمندی و آزادی خواهی ورد زبانها بود ؛ خوارزمشاهیان : دوران فرمانروائیشان با محمد خوارزمشاه روبرو میشویم که در دوران پادشاهیش ، فرمان داد تا خاندان بها ولد ( پدر گرامی مولانا جلال الدین بلخی ) از ایران کوچانده شوند وتا پایانی زندگیش ، مولوی پای بایران نگذاشت وبا درد دوری از میهن ، جان بجان آفرین داد ، که همدوره ی چپاولگران تاتار بود و چنگیز مغول سر فرمانده ی آنها مردی جنگ جو وویرانگر که بهر سرزمینی که میتاخت ، کشتار همگان را پیروی مینمود ؛ سعدی وسپس پیر فرزانه ی شیراز ( حافظ ) مبارزین همیشه در میدان آزادی خواهی بودند ونگاهی بمانده های آنان ، بیانگر این باور است که سخنوران پس از یورش تازیان بر ایران ، در برابر خرافات فروشان ! ایستادگی کردند وزبان توده ی مردم شدند .
با آغاز فرمانروائی تیموریان در ایران ، نام تیمور که او را صاحب قران نیز میگفتند ، نمایانگر سپهسالاری کار آزموده در راه وروند رزم آوری ،ماندگار شد ؛ فرمانروائی صفویه ودر میانشان شاه عباس و نو آوریهایش در اصفهان که نامی خوش آیند را از خود در فرهنگ فارسی بجای نهاد .... ولی شور بختانه رخنه ی خرافات در میان توده ی مردم ، در دوران صفویها بمرزهای ناشناخته ای رسید که نیاز بپژوهشهای بیشتری در آینده دارد ، بد نام ترین شاه در دوران صفوی ، شاه سلطان حسین بود که با شورش افغانها بسرکردگی اشرف افغان ، تاج فرمانروائی بر ایران را بدست خود بر سر اشرف نهاد واز خود نامی ننگین در برگهای تاریخ بجای گذاشت .
نادر شاه از ایران پرستانی بود که توانست آرامش را به دوران آشفتگی اشرف افغان، باز گرداند وکریم خان زند جایگزین نادر شاه شد وبا فروپاشی دوران کم زندیه ، آغا محمد خان قاجار بر تخت فرمانروائی ایران نشست ، هر چه از آغا محمد خان میدانیم ، در برابر ستمی که بر مردم کرمان روا داشت ومردان زیادی را نابینا کرد ، هیچگاه از دلها بیرون نمیرود ، افت وخیزها در دوران گسترده ی قاجار ، نمایانگر شاهانی است که هیچگاه در اندیشه ی پیشرفت کشور نبودند ، جز دوران امیر کبیر که با رخنه ی نا بخردان در دربار ، ناصر الدین شاه را وادار بکشتن آن بزرگمرد نمودند ولی تا دار الفنون پایدار است ، نام امیر کبیر در دل ایران دوستان ، پای بر جا است ؛ دوران ناصر الدین شاه برابر است با پیشرفتهای گسترده ی رنسانس در اروپا و در آن دوران ، شاه ایران با گرفتن پول یارانه از انگلیسها ، برای خوش گذرانی بپاریس رفت ! ، با فروپاشی دوران احمد شاه ( واپسین شاه قاجار ) بدست رضا شاه پهلوی ، دوران پیشرفتهای گسترده در سر زمین ایران آغاز شد وبراستی او وفرزند برومندش ، گامهای بسیار بلندی برای پیشرفت ایران بر داشتند ........
خواسته ام از نگاهی کوتاه بدوران رویدادهای ایران ، بر این بود تا بازگوی تلخیها وشیرینی های آن دوران ها باشم و باز میگردیم بایران امروز که داوری بر آنرا بفرهیختگان میسپارم وباین بسنده میکنم که جور وستم بر توده ی مردم ، در ایران تازگی ندارد ، ولی دست اندر کاران باید بدانند که تاریخ نویسان خرد مند وشناخته شده ، موی را از ماست بیرون میکشند وآنچه در این 35 سال که برمردم ایران زمین سپری شده را بنگارش در خواهند آورد ، بی آنکه هیچ رویدادی را نا نوشته گذارند ، و آنگاه است که داوران خردمند ، دست اندر کاران این فرمانروائی دینی را مورد بر رسی خواهند نهاد و آنچه بنگارش در خواهد آمد ، میرود تا در سده های آینده ، دل ایران دوستان را بلرزاند .
ایرانمان در روزگاری تازه با رویدادهای نو
تا بوده وهست وخواهد ماند ، گفته اند : پایان شب سیه ، سپید است
آنچه بر ایرانمان میگذرد را نمیشود رویدادی پیش پا افتاده اندیشید ، روزگار ، پانزده میلیارد سال است که سپری میشود وخواهد شد ، این خاکدان که بر او نام گیتی را نهاده اند ، از این افت وخیز ها ورخدادهای تلخ وشیرین زیاد داشته و در راستای رویدادهای سازنده ی جهان ، یادگارها است که ماندگار میشود وسینه بسینه وگوش بگوش در دل مهربانان بفرزانگان بازگو میگردد و آنچه بدلها مینشیند و آنچه اندیشه ها را تابناک میکند همانا یادگارهای پاینده ای است که در روزگاران دیرین رخ دادند واز اندیشه ها زدوده شدند ودر دل نگارشات پیشینه دار ، در دسترس دوستداران مهر ، بگونه ای رسیدند تا آیندگان را از آن رخدادهای تلخ وشیرین آگاه سازند ، در تورات آمده که فرزندان آدم بر هم تاختند وکائین پسر ش بر هائیل چیره شد و او را کشت ، ابراهیم خلیل بر بت پرستان تاخت وبا نام ابراهیم بت شکن در اندیشه ها سپرده شد ، کورش بزرگ بر سرزمین از هم پاشیده ی بنی اسرائیل تاخت وآنرا بدارندگان آن سرزمینها یا کیش یهود سپرد ونامش در تورات بنیکی نگارشته شد ، از رستم دستان ، آنچه بر دلها ماندگار شد ، کشتن سهراب بدست تهمتن بود که فردوسی توسی یا آن خجسته فرزند مام میهن ، بگونه ای دل انگیز وافسوس بار در شاهکارش ، شاهنامه که براستی شناسنامه ایست از مردم نیک اندیش ایران زمین ، آن رویداد تلخ را در د ل هر ایرانی مهر خواه ماندگار کرد ؛ نام اسکندر ، در دل هر ایرانی میهن پرست ، نمایانگر بیماری است روانی که بر ایران تاخت وشبی ، مستی بر او چیره شد وفرمان داد تا کاخ تخت جمشید را بآتش بکشند وتا گیتی پای بر جا است ، از اسکندر با نام ویرانگر تخت جمشید یاد خواهد شد ، نام خسرو از شاهان اشکانی با شیرین وفرهاد و نظامی گنجوی در آمیخته میشود و تیشه ی فرهادی وکوه بیستون نمایانگر مرگ دلداده از دوری دلدار میشود وتا جهان ماندگار است ، بانگ فریاد فرهاد از کوه بیستون ، گوش را میآزارد ، از ساسانیان ، آنچه بیاد داریم ، یورش ویرانگرانه ی تازیان بیابانگرد بر خاک ایران است که فروپاشی کاخ مدائن وکشتار ها وسوختن کتابها را در اندیشه ها پایدار نگه میدارد تا در آینده ، هر ایرانی راستین ، برگهای سیاه دوران یورش تازیان را بیاموزد وبداند که هیچ کیشی چون آنان ، بر درخت تنومند فرهنگ شکوهمند ایران ، تبر نزد وشگفتا که ایرانیان آنگونه که باید وشاید پاسخگوی آن کوبندگان ویرانگر نبودند !!
با فروپاشی واپسین شاه در دوران ساسانیان ، شمشیرهای آخته وزور گوئیها بر دل توده ی مردم آغازگر برپائی خرافات در اندیشه ها شدند و از مردم پیشرفته ی دوران ساسانی ، ساختند آنچه خاستارش بودند و گسترش خرافات را بگونه ای که تا بامروز خواهان دارد ... رساندند .
ابو مسلم ها وحلاج ها وبابک ها ، سر بنیست شدند وهر خواستار مهری ، بزیر افکنده شد تا جور وستم همچنان استوار بماند .نام مرداویج از آل زیار نمایانگر اسپهبدی ای است که بر ارتش ایران فرمان میداد ، از فرمانروایان غزنوی ، نام سبکتکین نیز در دل ایران دوستان پایدار ماند واز او نیز بنام سپهسالار ارتش ایران نام آورده شده که برای ماندگاری شکوه ایران زمین سربازی جان بر کف بود ، سلجوقیان نیز در ایران ، زمانی را سپری کردند و نامدار ترینشان خواجه نظام الملک است که در خردمندی و آزادی خواهی ورد زبانها بود ؛ خوارزمشاهیان : دوران فرمانروائیشان با محمد خوارزمشاه روبرو میشویم که در دوران پادشاهیش ، فرمان داد تا خاندان بها ولد ( پدر گرامی مولانا جلال الدین بلخی ) از ایران کوچانده شوند وتا پایانی زندگیش ، مولوی پای بایران نگذاشت وبا درد دوری از میهن ، جان بجان آفرین داد ، که همدوره ی چپاولگران تاتار بود و چنگیز مغول سر فرمانده ی آنها مردی جنگ جو وویرانگر که بهر سرزمینی که میتاخت ، کشتار همگان را پیروی مینمود ؛ سعدی وسپس پیر فرزانه ی شیراز ( حافظ ) مبارزین همیشه در میدان آزادی خواهی بودند ونگاهی بمانده های آنان ، بیانگر این باور است که سخنوران پس از یورش تازیان بر ایران ، در برابر خرافات فروشان ! ایستادگی کردند وزبان توده ی مردم شدند .
با آغاز فرمانروائی تیموریان در ایران ، نام تیمور که او را صاحب قران نیز میگفتند ، نمایانگر سپهسالاری کار آزموده در راه وروند رزم آوری ،ماندگار شد ؛ فرمانروائی صفویه ودر میانشان شاه عباس و نو آوریهایش در اصفهان که نامی خوش آیند را از خود در فرهنگ فارسی بجای نهاد .... ولی شور بختانه رخنه ی خرافات در میان توده ی مردم ، در دوران صفویها بمرزهای ناشناخته ای رسید که نیاز بپژوهشهای بیشتری در آینده دارد ، بد نام ترین شاه در دوران صفوی ، شاه سلطان حسین بود که با شورش افغانها بسرکردگی اشرف افغان ، تاج فرمانروائی بر ایران را بدست خود بر سر اشرف نهاد واز خود نامی ننگین در برگهای تاریخ بجای گذاشت .
نادر شاه از ایران پرستانی بود که توانست آرامش را به دوران آشفتگی اشرف افغان، باز گرداند وکریم خان زند جایگزین نادر شاه شد وبا فروپاشی دوران کم زندیه ، آغا محمد خان قاجار بر تخت فرمانروائی ایران نشست ، هر چه از آغا محمد خان میدانیم ، در برابر ستمی که بر مردم کرمان روا داشت ومردان زیادی را نابینا کرد ، هیچگاه از دلها بیرون نمیرود ، افت وخیزها در دوران گسترده ی قاجار ، نمایانگر شاهانی است که هیچگاه در اندیشه ی پیشرفت کشور نبودند ، جز دوران امیر کبیر که با رخنه ی نا بخردان در دربار ، ناصر الدین شاه را وادار بکشتن آن بزرگمرد نمودند ولی تا دار الفنون پایدار است ، نام امیر کبیر در دل ایران دوستان ، پای بر جا است ؛ دوران ناصر الدین شاه برابر است با پیشرفتهای گسترده ی رنسانس در اروپا و در آن دوران ، شاه ایران با گرفتن پول یارانه از انگلیسها ، برای خوش گذرانی بپاریس رفت ! ، با فروپاشی دوران احمد شاه ( واپسین شاه قاجار ) بدست رضا شاه پهلوی ، دوران پیشرفتهای گسترده در سر زمین ایران آغاز شد وبراستی او وفرزند برومندش ، گامهای بسیار بلندی برای پیشرفت ایران بر داشتند ........
خواسته ام از نگاهی کوتاه بدوران رویدادهای ایران ، بر این بود تا بازگوی تلخیها وشیرینی های آن دوران ها باشم و باز میگردیم بایران امروز که داوری بر آنرا بفرهیختگان میسپارم وباین بسنده میکنم که جور وستم بر توده ی مردم ، در ایران تازگی ندارد ، ولی دست اندر کاران باید بدانند که تاریخ نویسان خرد مند وشناخته شده ، موی را از ماست بیرون میکشند وآنچه در این 35 سال که برمردم ایران زمین سپری شده را بنگارش در خواهند آورد ، بی آنکه هیچ رویدادی را نا نوشته گذارند ، و آنگاه است که داوران خردمند ، دست اندر کاران این فرمانروائی دینی را مورد بر رسی خواهند نهاد و آنچه بنگارش در خواهد آمد ، میرود تا در سده های آینده ، دل ایران دوستان را بلرزاند .
جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹
سه شنبه ای از تابستان 1388 دور وبر شهریور
ای با دوستی دشمنان !تاکی مردم ستیزی !؟
من بی می و باده ، زیستن نتوانم
بی باده کشید ، بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر ومن نتوانم
گرمای داغ تابستانی در تل آویو کولاک میکند بویژه نمناکی هوا که بر سختی روز میافزاید ، بامداد است وچون همیشه ، شاهراه های پر بار از خود روهای ریز ودرشت ، رسیدن به تل آویو را از شاخ دیو شکستن دشوار تر میکند ، از درون خود رو ام آهنگی با نوای خوش استاد شجریان ، بگوشم میرسد ، پیام دل نشین خیام ( یاد شده در بالا ) را زنده یاد احمد شاملو با آن روش گویندگیش وسپس نوای آسمانی استاد که هدیه ایست از فردوس برین ، گوئی مرا بر بال اندیشه ها مینشاند وبپروازم در میآورد ، فریاد از این همه نا همخوانی های جور بجور که پهنه ی خاور میانه را در بر گرفته ، کاری نه با سیاست مداران دارم ونه بخود این پروانه را میدهم که رویداد های در آمیخته با درد ورنجی را که در این دو ماهه زادگاهم ایران را در بر گرفته ، بر رسی کنم ، چون روشهای سیاسی را نمیشناسم و سالها است فرمایشات از دل وجان برخاسته ی سرورم شاهنشاه درویشان ( حضرت مولانا ) را بزیر پژوهشی ژرف برده ام ، تلاشم مهر ورزی بهم میهنان و همزبانان ایران وپراکنده در جهان است و با یاری از این رسانه ی درویشی ، هر هنگام ، آنچه در دل دارم را بدوستداران مهر پیش کش میکنم . اگر بگونه ای بدست اندرکاران امروز ایران رسید .... چه بهتر
نگاهی بمانده های فرهنگیمان پس از یورش 1400 ساله ی تازیان بر ایران ( فروپاشی فرمانروائی ساسانیان و ورود سربازان پا برهنه ی تازی بکشور ) بازتابش در این باور پیاده میشود که سخنوران ایران زمین چون فردوسی ومولوی وسعدی وحافظ وشیخ عطار و بابا طاهر ودیگران ، مبارزین همیشه در میدانی بودند که بگونه های گسترده چون سربازانی جان بر کف نگهدار ونگهبان اندیشه های نیک توده ی مردم بوده اند وبرجسته ترینشان پیر فرهیخته ی توس یا فردوسی نامدار است که با شاهنامه ی شکوهمندش ( که براستی شناسنامه ی ایرانیان وابسته بفرهنگ شش هزار ساله ی آن مرز وبوم است ) توانست نیک اندیشیهای آن مردم آشتی جوی ومهربان را بجهانیان بشناساند ؛ نام فردوسی ، تا جهان هست در دل هر فارسی زبان وابسته ، ماندگار خواهد ماند .
خواسته ی من از فراز ونشیب این نوشتار ، بازتاب اندیشه های همتایان فردوسی است که در این چهارده سده ( صد ) تا توانستند توده ی مردم را از خرافات ستائی ومردم ستیزی هراساندند و بمردم نشان دادند که ایرانی ، مهر پرور است ، ایرانی نیک اندیش است وبا سربریدن این وآن بیگانگی دارد !
اینهمه جنگ وجدل ، حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی !! کعبه وبتخانه یکی است
خردمندان ، چه توانمند وچه درویشان خاکی میدانند که زندگی میانگین مردمی پیرامون هشتاد وچند سال دور میزند که در رویاروئی با پیشینه ی پانزده میلیاردساله ی دنیا ، بهیچ نزدیکتر است ، پس این هیچ را چرا با مهر در آمیخته نکنیم !؟
دنیا همه هیچ ! مال دنیا همه هیچ !
ای هیچ ! برای هیچ ! بر خویش مپیچ
از دل وجان برخاسته سخن میگویم ، خواسته ام از این پیام آمده از سرای مهر ، بازگوئی دوستیهای سه هزار ساله ، میان دو مردم با فرهنگ اسرائیل وایران میباشد که در این سی وچند سال ، چنین آکنده از نامهربانیهای یک سویه شد ! ودهان کجیها بمردمی بینوا وآواره وسرگردان کیش یهود که از زادگاه خود وسرزمین پدریشان با پیشینه ای دور ودر آمیخته فرمانروائی شاهان و سپاهیان ومردمانی که در وجب بوجب از خاک کنونی اسرائیل از خود یادگارها گذاشتند ورفتند ، آنهائی که با تاریخ پر برگ این سرزمین آشنائی دارند میدانند که در دوهزار سال واندی پیش ، اورشلیم پایتخت کشور دادود شاه وسلیمان شاه و...... بود که با یورش سربازان بخت النصر بابلی ویران شد و تا بر سر کار آمدن کورش بزرگ ، شاه هخامنشی ادامه داشت که آن پادشاه دادگستر سرزمین اسرائیل را بفرزندان کیش یهود بازگرداند که شور بختانه دو باره با یورش سربازان رم وزیر فرمانروائی امپراطوران دژخیم خوی آن سرزمین ویران شد ویهودیان در کران بکران گیتی آواره شدند و تا پایانی جنگ جهانی دویم که بکشته شدن شش میلیون از فرزندان کیش یهود بدست دژخیمان خونخوار هیتلری انجامید ... ادامه داشت تا جوانان بازمانده از کوره های آدمسوزی ، گروه گروه بزادگاه پدری بازگشتند تا آنرا از دست تازیان که بفشار شمشیر بدست آورده بودند آزاد کنند و پس از جنگها ودادن کشته های فراوان ، با میانجی گری سازمان ملل ، کشور اسرائیل در سال 1948 بر پا شد وبیشتر کشورها جز تازیان آنرا ومرزهایش را شناختند و تا بامروز میکوشند برای نابودیش بهر کاری دست بزنند ... با فروپاشی فرمانروائی پهلوی وآغاز سر کار آمدن آخوندها ، دشمنی میان مردم ایران واسرائیل بمرزهای ناشناخته ای رسید ، سازمانهای کشتار همگانی حزب اله ( که بدست آخوند محتشمی پور وبفرمان خمینی در لبنان پایه گذاری شد ) وتازگی حماس ، با پولهای هنگفتی که آخوندها بآنها میدهند ، تا بامروز بیش از هزار مادر اسرائیلی را سوگوار فرزندان جوان خود کرده اند وهمچنان یاریها وفرستادن پولهای هنگفت ادامه دارد و هیچ ایران دوستی نمیداند بپذیرد که آخوندها از نابودی اسرائیل .... بچه خواسته ای میرسند ..... وداوری را بفرهیختگان میسپاریم وباز میگردیم بدُر افشانیهای پیر نیشابور ، خیام فرزانه ودور اندیش :
این قافله ی عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی ! غم فردای حریفان چه خوری؟
باز آر پیاله را که شب میگذرد
دوران زندگی خیام نیشابوری که بالای 500 سال پیش است ، در آمیخته بود با زندگی آلوده شده با خرافات واندیشه های نابخردانه ی مشتی دکانداران دین که با رخنه دادن جن وپری واز ما بهتران در اندیشه ها ، میکوشند توده ی مردم را از نوشیدن شراب باز دارند و خیام بمیدان مبارزه با آنان میآید و پیاله ی شراب را وارد اندیشه ها میکند وساقی را که شادی میآفریند وبا سوگواری ومرده پرستی همخوانی ندارد .
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست فردا همه از خاک تو برخواهد رُست
بنگرید دید در آمیخته با خردمندی را که پای بر چه پهنه ای از مهر مینهد ! باز خیام روی بشراب میآورد واز فردای نا آمده میگوید که کس را از آن آگاهی نیست و بما میآموزاند که زندگی را با هر چه درونش هست بمهر آلوده کنیم وخوش باشیم ، کار کنیم وبا همگان رفتاری مهر انگیز داشته باشیم ، چون میدانیم پایان زندگی چیست !
چون عاقبت کار جهان نیستی است
پندار که نیستی ! چو هستی خوش باش
برداشتها از فراز ونشیب زندگی با افسردگیها وشادیهایش ، در یک واژه پیاده میشوند و آن دوستی ومهر ورزی وبرادری است :
می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مُل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است
بیگمان هستند کسانی که نا خود آگاه خرافات بر اندیشه هایشان راه یافته وایراد ها را بر سرایندگانی چون خیام وحافظ ومولوی روانه میکنند و خداناشناسی وبی بند وباری را بر آنها واندیشه هایشان گره میزنند ، در جائی که پژوهشگران ، در نگارشاتشان آورده اند که سخنوران نامدار ایران چون فردوسی وخیام ومولانا وحافظ وسعدی ودیگران ، با تلاشهای پیگیر وکارهای سخت زندگی خود را میگذراندند و چون دکانداران دین ، سربار مردم ومفت خور ومگسان دور شیرینی نبوده اند :
جامی است که عقل آفرین می زندش صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین می زندش
چنین پیامهای در آمیخته با فرزانگی ومردم دوستی را باید بجهانیان شناساند تا بدانند که ایرانی با جوانمرد و پهلوانی ونیک اندیشی ونیکونگری ومهر ورزی میانه ای شش هزار ساله دارد ، با آن فرهنگ شکوهمندش که پندار وگفتار وکردار نیک را سر آغازی برای هر کاری میداند و هزاران افسوس که آنچه امروز از سر زمین گل وبلبل بجهان پراکنده میشود :
کینه توزی ودشمنی با دوستی است .
پیوسته دلتان شاد ولبتان خندان باد .
شاد زی ومهر افزون.
ای با دوستی دشمنان !تاکی مردم ستیزی !؟
من بی می و باده ، زیستن نتوانم
بی باده کشید ، بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر ومن نتوانم
گرمای داغ تابستانی در تل آویو کولاک میکند بویژه نمناکی هوا که بر سختی روز میافزاید ، بامداد است وچون همیشه ، شاهراه های پر بار از خود روهای ریز ودرشت ، رسیدن به تل آویو را از شاخ دیو شکستن دشوار تر میکند ، از درون خود رو ام آهنگی با نوای خوش استاد شجریان ، بگوشم میرسد ، پیام دل نشین خیام ( یاد شده در بالا ) را زنده یاد احمد شاملو با آن روش گویندگیش وسپس نوای آسمانی استاد که هدیه ایست از فردوس برین ، گوئی مرا بر بال اندیشه ها مینشاند وبپروازم در میآورد ، فریاد از این همه نا همخوانی های جور بجور که پهنه ی خاور میانه را در بر گرفته ، کاری نه با سیاست مداران دارم ونه بخود این پروانه را میدهم که رویداد های در آمیخته با درد ورنجی را که در این دو ماهه زادگاهم ایران را در بر گرفته ، بر رسی کنم ، چون روشهای سیاسی را نمیشناسم و سالها است فرمایشات از دل وجان برخاسته ی سرورم شاهنشاه درویشان ( حضرت مولانا ) را بزیر پژوهشی ژرف برده ام ، تلاشم مهر ورزی بهم میهنان و همزبانان ایران وپراکنده در جهان است و با یاری از این رسانه ی درویشی ، هر هنگام ، آنچه در دل دارم را بدوستداران مهر پیش کش میکنم . اگر بگونه ای بدست اندرکاران امروز ایران رسید .... چه بهتر
نگاهی بمانده های فرهنگیمان پس از یورش 1400 ساله ی تازیان بر ایران ( فروپاشی فرمانروائی ساسانیان و ورود سربازان پا برهنه ی تازی بکشور ) بازتابش در این باور پیاده میشود که سخنوران ایران زمین چون فردوسی ومولوی وسعدی وحافظ وشیخ عطار و بابا طاهر ودیگران ، مبارزین همیشه در میدانی بودند که بگونه های گسترده چون سربازانی جان بر کف نگهدار ونگهبان اندیشه های نیک توده ی مردم بوده اند وبرجسته ترینشان پیر فرهیخته ی توس یا فردوسی نامدار است که با شاهنامه ی شکوهمندش ( که براستی شناسنامه ی ایرانیان وابسته بفرهنگ شش هزار ساله ی آن مرز وبوم است ) توانست نیک اندیشیهای آن مردم آشتی جوی ومهربان را بجهانیان بشناساند ؛ نام فردوسی ، تا جهان هست در دل هر فارسی زبان وابسته ، ماندگار خواهد ماند .
خواسته ی من از فراز ونشیب این نوشتار ، بازتاب اندیشه های همتایان فردوسی است که در این چهارده سده ( صد ) تا توانستند توده ی مردم را از خرافات ستائی ومردم ستیزی هراساندند و بمردم نشان دادند که ایرانی ، مهر پرور است ، ایرانی نیک اندیش است وبا سربریدن این وآن بیگانگی دارد !
اینهمه جنگ وجدل ، حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی !! کعبه وبتخانه یکی است
خردمندان ، چه توانمند وچه درویشان خاکی میدانند که زندگی میانگین مردمی پیرامون هشتاد وچند سال دور میزند که در رویاروئی با پیشینه ی پانزده میلیاردساله ی دنیا ، بهیچ نزدیکتر است ، پس این هیچ را چرا با مهر در آمیخته نکنیم !؟
دنیا همه هیچ ! مال دنیا همه هیچ !
ای هیچ ! برای هیچ ! بر خویش مپیچ
از دل وجان برخاسته سخن میگویم ، خواسته ام از این پیام آمده از سرای مهر ، بازگوئی دوستیهای سه هزار ساله ، میان دو مردم با فرهنگ اسرائیل وایران میباشد که در این سی وچند سال ، چنین آکنده از نامهربانیهای یک سویه شد ! ودهان کجیها بمردمی بینوا وآواره وسرگردان کیش یهود که از زادگاه خود وسرزمین پدریشان با پیشینه ای دور ودر آمیخته فرمانروائی شاهان و سپاهیان ومردمانی که در وجب بوجب از خاک کنونی اسرائیل از خود یادگارها گذاشتند ورفتند ، آنهائی که با تاریخ پر برگ این سرزمین آشنائی دارند میدانند که در دوهزار سال واندی پیش ، اورشلیم پایتخت کشور دادود شاه وسلیمان شاه و...... بود که با یورش سربازان بخت النصر بابلی ویران شد و تا بر سر کار آمدن کورش بزرگ ، شاه هخامنشی ادامه داشت که آن پادشاه دادگستر سرزمین اسرائیل را بفرزندان کیش یهود بازگرداند که شور بختانه دو باره با یورش سربازان رم وزیر فرمانروائی امپراطوران دژخیم خوی آن سرزمین ویران شد ویهودیان در کران بکران گیتی آواره شدند و تا پایانی جنگ جهانی دویم که بکشته شدن شش میلیون از فرزندان کیش یهود بدست دژخیمان خونخوار هیتلری انجامید ... ادامه داشت تا جوانان بازمانده از کوره های آدمسوزی ، گروه گروه بزادگاه پدری بازگشتند تا آنرا از دست تازیان که بفشار شمشیر بدست آورده بودند آزاد کنند و پس از جنگها ودادن کشته های فراوان ، با میانجی گری سازمان ملل ، کشور اسرائیل در سال 1948 بر پا شد وبیشتر کشورها جز تازیان آنرا ومرزهایش را شناختند و تا بامروز میکوشند برای نابودیش بهر کاری دست بزنند ... با فروپاشی فرمانروائی پهلوی وآغاز سر کار آمدن آخوندها ، دشمنی میان مردم ایران واسرائیل بمرزهای ناشناخته ای رسید ، سازمانهای کشتار همگانی حزب اله ( که بدست آخوند محتشمی پور وبفرمان خمینی در لبنان پایه گذاری شد ) وتازگی حماس ، با پولهای هنگفتی که آخوندها بآنها میدهند ، تا بامروز بیش از هزار مادر اسرائیلی را سوگوار فرزندان جوان خود کرده اند وهمچنان یاریها وفرستادن پولهای هنگفت ادامه دارد و هیچ ایران دوستی نمیداند بپذیرد که آخوندها از نابودی اسرائیل .... بچه خواسته ای میرسند ..... وداوری را بفرهیختگان میسپاریم وباز میگردیم بدُر افشانیهای پیر نیشابور ، خیام فرزانه ودور اندیش :
این قافله ی عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی ! غم فردای حریفان چه خوری؟
باز آر پیاله را که شب میگذرد
دوران زندگی خیام نیشابوری که بالای 500 سال پیش است ، در آمیخته بود با زندگی آلوده شده با خرافات واندیشه های نابخردانه ی مشتی دکانداران دین که با رخنه دادن جن وپری واز ما بهتران در اندیشه ها ، میکوشند توده ی مردم را از نوشیدن شراب باز دارند و خیام بمیدان مبارزه با آنان میآید و پیاله ی شراب را وارد اندیشه ها میکند وساقی را که شادی میآفریند وبا سوگواری ومرده پرستی همخوانی ندارد .
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست فردا همه از خاک تو برخواهد رُست
بنگرید دید در آمیخته با خردمندی را که پای بر چه پهنه ای از مهر مینهد ! باز خیام روی بشراب میآورد واز فردای نا آمده میگوید که کس را از آن آگاهی نیست و بما میآموزاند که زندگی را با هر چه درونش هست بمهر آلوده کنیم وخوش باشیم ، کار کنیم وبا همگان رفتاری مهر انگیز داشته باشیم ، چون میدانیم پایان زندگی چیست !
چون عاقبت کار جهان نیستی است
پندار که نیستی ! چو هستی خوش باش
برداشتها از فراز ونشیب زندگی با افسردگیها وشادیهایش ، در یک واژه پیاده میشوند و آن دوستی ومهر ورزی وبرادری است :
می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مُل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است
بیگمان هستند کسانی که نا خود آگاه خرافات بر اندیشه هایشان راه یافته وایراد ها را بر سرایندگانی چون خیام وحافظ ومولوی روانه میکنند و خداناشناسی وبی بند وباری را بر آنها واندیشه هایشان گره میزنند ، در جائی که پژوهشگران ، در نگارشاتشان آورده اند که سخنوران نامدار ایران چون فردوسی وخیام ومولانا وحافظ وسعدی ودیگران ، با تلاشهای پیگیر وکارهای سخت زندگی خود را میگذراندند و چون دکانداران دین ، سربار مردم ومفت خور ومگسان دور شیرینی نبوده اند :
جامی است که عقل آفرین می زندش صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین می زندش
چنین پیامهای در آمیخته با فرزانگی ومردم دوستی را باید بجهانیان شناساند تا بدانند که ایرانی با جوانمرد و پهلوانی ونیک اندیشی ونیکونگری ومهر ورزی میانه ای شش هزار ساله دارد ، با آن فرهنگ شکوهمندش که پندار وگفتار وکردار نیک را سر آغازی برای هر کاری میداند و هزاران افسوس که آنچه امروز از سر زمین گل وبلبل بجهان پراکنده میشود :
کینه توزی ودشمنی با دوستی است .
پیوسته دلتان شاد ولبتان خندان باد .
شاد زی ومهر افزون.
شنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۰۹
در پناه ایزدی ، دیر وشاد زی
هر هنگام ، از گوشه وکنار گیتی پیامهائی بدستم میرسد که با نوید بالا بپایان میرسد ، دریافت چنین پیامد هائی ، نشانگر بازتابی از اندیشه هاست که ما ایران دوستان و وابستگان بفرهنگ شکوهمند آن سر زمین باستانی را دلگرم میکند ، وامید را در دلها میآراید که روزگای فرا رسد تا زبان ورجاوند مادری را پاک شده از واژه های بیگانگان ببینیم و بیاد فردوسی بزرگوارمان میافتم که بگویش پارسی مهر میورزید وبا بزرگواریها ومیهن پرستیهایش ، در دل هر ایرانی وابسته بنیک اندیشی ، امید بآینده ای روشن رامژده میداد. تا کمی ژرفتر بیاندیشیم و دورانهای گذشته را از یاد نبریم .
ببازگشت بروزگاری که در دوران پیش از یورش تازیان میزیستیم ، بنواهای خوش باربد ونکیسا گوش فرا میدادیم وهنر ایرانی زبانزد جهانیان بود وبیاد رویدادی تلخ میافتم هنگامیکه سربازان یورشگر تازی باندرون کاخ مدائن تاختند ودر درون تالار کاخ ، چشمشان بر فرش بهارستان افتاد و بیک چشم بر هم زدن ، آن دستبافت هنری وبیمانند را که با نخهای طلائی ونگاره هائی از پرندگان وچرندگان و چشم انداز های دل نشین بافته شده بود ، با خنجرهای خود از هم دریدند وهر کسی ، گوشه ای از آن فرش بیهمتا را با خود برد ..........
تازیان ، در آن دوران سیاه وچپاول ، با آن خوی وروش زندگی که در آمیخته با راهزنی وبیابانگردی وکشت وکشتارهای جهانگیر بود ، از هنر وهنرمند وهنر ستائی نا آگاه بودند هنگامیکه ایرانی ، با هنر نوازندگی ونگاره گری وساخت وساز آشنائی دیرینه ای داشت ، تخت جمشید را با آن شکوه آراسته بود ، شاهانی دست ودلباز و دوستدار توده ی مردم داشت ، نوروز را میستود ، جشنهای مهرگان و خردادگان را دنبال میکرد ، زنان ومردانش ، دست در دست وشانه بشانه برای پیشبرد کشورش در داد وستد های جهانی بود ، زن ایرانی در اداره ی کشور و آمد ورفتهای درباری ، چون مردان در تلاش بود ، بفرمانروائی وبالانشینی سپاه برگزیده میشد ، نویسنده ونگاره ساز وتندیسگر بود ، بازمانده های آن دوران سازندگی بسیار اندک است ، چون تازیان نوشته ها ونگارشنامه ها را یا خوراک آتش کردند ویا در رودخانه ها بآب ریختند وبباور پژوهشگران ، چهارده روز گرمابه های نیشابور از سوختن برگ برگ مانده های فرهنگی آن دوران داغ میشد ، آمدند وریختند وپاشیدند و از ایران شکوفای دوران ساسانی ، مردمی دگر با باورهائی دگر و اندیشه های دگر ببار آوردند که وارد باورهای دینی نمیشوم ، چون برون از خواسته های این نگارش است ، بکجا میرسیم :
جابجائی در بیشتر روندهای زندگی مردم ، پوشش زنان ایرانی دگرگون شد ، خرافات در میان توده ی مردم آغاز برخنه یابی کرد ، باورهای جن وپری واز ما بهتران ، در اندیشه ها لانه نمود ، شنیدن موسیقی های دوران باربد ونکیسا ، آرام آرام از میان مردم برچیده شد ، زن ایرانی که دوش بدوش شوهر در میان میدان مبارزه زندگی میجوشید ومیخروشید ! بزیر چادر سیاه کشانده شد و مهرورزیهای آزاد که در دوران ساسانیان میان زن ومرد موج میزد ، ناپسند و ناجور شد وعشق های نافرجام وسوز وساز عاشقانه و درد آور ، میان مردمان چنگ انداخت ، در بازمانده های سخنوران برجسته ی دوران پس از هجوم تازیان ، افسردگی و سوز وندانم کاری موج میزند که باز تابی است از دورانهای سیاهی که خرافات بر اندیشه ها میتابد وکولاک میکند وپیش میرود تا بدورانهای صفوی و افشاری وزندی وقاجار میرسیم و همچنان توده ی مردم را بیش از پیش در میان اندیشه های مالامال از خرافات میبینیم که دست وپا میزنند و کس را توان رویاروئی با آنها نیست ، هنگامیکه اروپا در دوران رنسانس ، چهار اسبه بسوی ساخت وساز وپیشرفت میتازد ، شاهان و دست اندرکاران آن دوران بکارهائی میپردازند که نه پیشرفتی را ببار میآورد ونه توده ی مردم بیچاره را بسر وسامانی میرساند .
داوری را بفرزانگان وکارشناسان میسپارم و بر آن باورم که آینده ، وفرزندان راستین ایران زمین ، داوری های خود را در راستای پیامدهای مانده از آن دوران ، در جای خود وهنگام خود بفرزندان پهلوان پرور و نیک اندیش ایران بازگو خواهند کرد وبیگمان ، آفتاب همیشه درخشان راستی ودرستی ، نه چندان دیر ، از پس ابرهای سیاه خرافات وندانم کاری برون خواهد جست ، تا ایرانی نیک اندیش ونیک خواه ودوستدار آشتی ومهر ورزی وخاستار دست افشانی وپایکوبی و ماندگار در میدان مبارزه با بد خواهیها ، دست در دست زنان زیبای آن کشور گل وبلبل ، آینده ای دگر را برای مردم بخاک وخون در افتاده ی خاور میانه پیش بینی خواهند کرد وبیگمان همه چیز ، همان خواهد شد که بود ، ایرانی همان خواهد شد که شش هزار سال فرهنگ بدوش کشیده اش را در دسترس بیگانگان نهد تا بدانند که زیبا اندیشی وهنر پروری وسازش وساختاری را از پدران خود بیاد دارند ونخواهند گذاشت که بیگانگان ، چنین برچسبها را بر ایران وایرانی بچسبانند و فرزانگان را گوشزدی.
هر هنگام ، از گوشه وکنار گیتی پیامهائی بدستم میرسد که با نوید بالا بپایان میرسد ، دریافت چنین پیامد هائی ، نشانگر بازتابی از اندیشه هاست که ما ایران دوستان و وابستگان بفرهنگ شکوهمند آن سر زمین باستانی را دلگرم میکند ، وامید را در دلها میآراید که روزگای فرا رسد تا زبان ورجاوند مادری را پاک شده از واژه های بیگانگان ببینیم و بیاد فردوسی بزرگوارمان میافتم که بگویش پارسی مهر میورزید وبا بزرگواریها ومیهن پرستیهایش ، در دل هر ایرانی وابسته بنیک اندیشی ، امید بآینده ای روشن رامژده میداد. تا کمی ژرفتر بیاندیشیم و دورانهای گذشته را از یاد نبریم .
ببازگشت بروزگاری که در دوران پیش از یورش تازیان میزیستیم ، بنواهای خوش باربد ونکیسا گوش فرا میدادیم وهنر ایرانی زبانزد جهانیان بود وبیاد رویدادی تلخ میافتم هنگامیکه سربازان یورشگر تازی باندرون کاخ مدائن تاختند ودر درون تالار کاخ ، چشمشان بر فرش بهارستان افتاد و بیک چشم بر هم زدن ، آن دستبافت هنری وبیمانند را که با نخهای طلائی ونگاره هائی از پرندگان وچرندگان و چشم انداز های دل نشین بافته شده بود ، با خنجرهای خود از هم دریدند وهر کسی ، گوشه ای از آن فرش بیهمتا را با خود برد ..........
تازیان ، در آن دوران سیاه وچپاول ، با آن خوی وروش زندگی که در آمیخته با راهزنی وبیابانگردی وکشت وکشتارهای جهانگیر بود ، از هنر وهنرمند وهنر ستائی نا آگاه بودند هنگامیکه ایرانی ، با هنر نوازندگی ونگاره گری وساخت وساز آشنائی دیرینه ای داشت ، تخت جمشید را با آن شکوه آراسته بود ، شاهانی دست ودلباز و دوستدار توده ی مردم داشت ، نوروز را میستود ، جشنهای مهرگان و خردادگان را دنبال میکرد ، زنان ومردانش ، دست در دست وشانه بشانه برای پیشبرد کشورش در داد وستد های جهانی بود ، زن ایرانی در اداره ی کشور و آمد ورفتهای درباری ، چون مردان در تلاش بود ، بفرمانروائی وبالانشینی سپاه برگزیده میشد ، نویسنده ونگاره ساز وتندیسگر بود ، بازمانده های آن دوران سازندگی بسیار اندک است ، چون تازیان نوشته ها ونگارشنامه ها را یا خوراک آتش کردند ویا در رودخانه ها بآب ریختند وبباور پژوهشگران ، چهارده روز گرمابه های نیشابور از سوختن برگ برگ مانده های فرهنگی آن دوران داغ میشد ، آمدند وریختند وپاشیدند و از ایران شکوفای دوران ساسانی ، مردمی دگر با باورهائی دگر و اندیشه های دگر ببار آوردند که وارد باورهای دینی نمیشوم ، چون برون از خواسته های این نگارش است ، بکجا میرسیم :
جابجائی در بیشتر روندهای زندگی مردم ، پوشش زنان ایرانی دگرگون شد ، خرافات در میان توده ی مردم آغاز برخنه یابی کرد ، باورهای جن وپری واز ما بهتران ، در اندیشه ها لانه نمود ، شنیدن موسیقی های دوران باربد ونکیسا ، آرام آرام از میان مردم برچیده شد ، زن ایرانی که دوش بدوش شوهر در میان میدان مبارزه زندگی میجوشید ومیخروشید ! بزیر چادر سیاه کشانده شد و مهرورزیهای آزاد که در دوران ساسانیان میان زن ومرد موج میزد ، ناپسند و ناجور شد وعشق های نافرجام وسوز وساز عاشقانه و درد آور ، میان مردمان چنگ انداخت ، در بازمانده های سخنوران برجسته ی دوران پس از هجوم تازیان ، افسردگی و سوز وندانم کاری موج میزند که باز تابی است از دورانهای سیاهی که خرافات بر اندیشه ها میتابد وکولاک میکند وپیش میرود تا بدورانهای صفوی و افشاری وزندی وقاجار میرسیم و همچنان توده ی مردم را بیش از پیش در میان اندیشه های مالامال از خرافات میبینیم که دست وپا میزنند و کس را توان رویاروئی با آنها نیست ، هنگامیکه اروپا در دوران رنسانس ، چهار اسبه بسوی ساخت وساز وپیشرفت میتازد ، شاهان و دست اندرکاران آن دوران بکارهائی میپردازند که نه پیشرفتی را ببار میآورد ونه توده ی مردم بیچاره را بسر وسامانی میرساند .
داوری را بفرزانگان وکارشناسان میسپارم و بر آن باورم که آینده ، وفرزندان راستین ایران زمین ، داوری های خود را در راستای پیامدهای مانده از آن دوران ، در جای خود وهنگام خود بفرزندان پهلوان پرور و نیک اندیش ایران بازگو خواهند کرد وبیگمان ، آفتاب همیشه درخشان راستی ودرستی ، نه چندان دیر ، از پس ابرهای سیاه خرافات وندانم کاری برون خواهد جست ، تا ایرانی نیک اندیش ونیک خواه ودوستدار آشتی ومهر ورزی وخاستار دست افشانی وپایکوبی و ماندگار در میدان مبارزه با بد خواهیها ، دست در دست زنان زیبای آن کشور گل وبلبل ، آینده ای دگر را برای مردم بخاک وخون در افتاده ی خاور میانه پیش بینی خواهند کرد وبیگمان همه چیز ، همان خواهد شد که بود ، ایرانی همان خواهد شد که شش هزار سال فرهنگ بدوش کشیده اش را در دسترس بیگانگان نهد تا بدانند که زیبا اندیشی وهنر پروری وسازش وساختاری را از پدران خود بیاد دارند ونخواهند گذاشت که بیگانگان ، چنین برچسبها را بر ایران وایرانی بچسبانند و فرزانگان را گوشزدی.
پنجشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۰۹
گر زحال دل خبر داری بگو
گر نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ، ولی تا کوی دوست
راهی ار نزدیک تر داری بگو
آغازی زیبا تر از این پیام دل نشین شاه درویشان ( حضرت مولانا ) برای این نگارش از دل وجان بر خاسته نیافتم ؛ پژوهشگران کار آزموده برای این خاکدان که نامش را جهان نهاده ایم ، پیشینه ای پانزده میلیارد ساله را بر آورد نموده اند که زمانی بسیار است ، بیاندیشید که در هزار وپانصد میلیون سال پیش مردمانی بوده اند با آمد ورفتها وزندگیهای وابسته بآن دوران ، گذشت سالهائی چنین دور ، باز تابش یاد مانده هائی است از زندگیهای همگانی که شور بختانه با آمدن باور های دینی در این پنج شش هزار ساله ی اخیر ( پانزده میلیارد در برابر پنج هزار سال !! ) نا هم خوانیها وجنگ ها را بدنبال داشته و تا بامروز ، هنوز هم که هنوز است ، آن نا هم خوانیهای دینی چنان دامنه اش گسترده شده که نیاز ببازگوئی ندارد ، ولی چیزی که روشنفکران را میآزارد ، همانا دشمنیهای پیشینه دار میان وابستگان بباورهای دینی در هزار سال اخیر است که جنگهای صلیبی ، نمونه از خروار است .
زندگی میانگین مردم ، با پیشرفتهای پزشکی وتکنولوژی ، چیزی میان هفت تا هشت دهه است که در رویاروئی با پانزده میلیارد سال ..... بهیچ نزدیک میشود !! واگر آن چند دهه از زندگی یاد شده را در آمیخته با نا همخوانیها ودشمنیها برای هیچ وپوچ کنیم ..... بیگمان پی خواهیم برد که :
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی!!! مسجد ومیخانه یکی است
وارد شدن باین راستا از ناهمخوانیها میان باورهای دینی سری دراز دارد که در خور این نگارش نیست و با چکیده ای که در پیش گفتار بآن پرداختم ، نوشته را آغاز میکنم و داوری را بفرهیختگان میسپارم :
من درویش بر این باورم که خوشا بروزگار کسانی که در شهری یا روستائی زاده میشوند ودر همان جا بزرگ شده و در همان آب وخاک رخت از این خاکدان بر میدارند ، چون زندگی با مردمانی که همزبانت هستند ، با خوراکهائی که برایت خوش مزه هستند ، با موسیقی آن سر زمین که برایت دلنواز هستند .... بهتر است تا در میان نا آشنایان ، کاخ نشینی کردن !!
در این بیگانه سرا ، که تا چشم کارگری میکند زیبائی وزیبا اندیشی است که دور وبرمان را گرفته واز هر دری سخنی است ، چه از مردمانش که در دانش وبینش و نو آوری یکه تازند وچه از زیبا رویان موطلائیشان با آن اندامها وچشم اندازهای دل نشین ، با خوراکها و میوه های رنگارنگ و مهمانسراهای سر بفلک کشیده ، همه چیز در کار وزندگی در آمیخته شده و همگان میکوشند ومیلولند و برای رسیدن بخواسته هایشان در تلاشند ولی انگاری مال ما نیست و با آنچه میشناختیم ، همخوانی ندارد وما دور از زادگاه ، دور از سر زمینی که با فراز ونشیبهایش آشنا و بمردمان کوچه وبازارش دل بسته بودیم ، همچنان از آن آب و خاک دلخواسته وآشنا دوریم وگهگاه آهی میکشیم و بر این روزگار ریخته پاشیده مینالیم :
خدای خشک کند دست زارعی که بکاشت
در آسمان جهان ، دانه ی جدائی را
از خود میپرسم : من کجا واین بیگانه سرا کجا !؟ که پس از اینهمه سال هنوز خود را نا آشنا در میانشان میبینم با توفیرهای زیاد ! نه موسیقیم با آنها همخوانی دارد ونه خوراکم و زبانم و خواسته هایم .... بر همه چیز وهمه جا وهمه کس گردی از غبار نا آشنائی پاشیده وسایه ای از بیگانگی پهن شده ، کجا رفتند آن دوستان دبستانی ودبیرستانیم ، چرا با یک رویداد تلخ و نا جور وویرانگر ، زادگاهم آنچنان از من وما دور شد !؟ چرا مردمانش آنچنان شدند که نبودند ! آیا براستی هوشنگ وپرویز وبهروز و اردشیر ، بچه های کوچه ی منوچهری کرمانشاه ، اینگونه شدند که بر پرده ی تلویزیون میبینیم !؟ آیا شستشوی اندیشه ها ، براستی از آنها کسان دیگری را ساخته که ما نمیشناسیم ؟ چرا جنگ وستیز ومرگ خواهی برای این وآن ، نمیتوانم بپذیرم که اگر امروز پس از چهل سال دوری از کرمانشاه ، پای بکوچه ی منوچهری بگذارم و با آشنایان روبرو شوم .... مرا در خانه هایشان نپذیرند ویا بیاد گذشته ها اشک بر چشمانشان سرازیر نشود و اینجا است که آتش بر دل وجانم میافتد که چرا !؟ از دیدار با دوستان وهمشهریان وهمسایگانم بریده شدم وچرا پروانه ی ورود بزادگاهم در دست کسانی است که اندیشه هایشان مالامال است از دشمنی باین وآن ! آیا نیک اندیشی ونیکو خواهی از آنها زدوده شده !؟
گر نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ، ولی تا کوی دوست
راهی ار نزدیک تر داری بگو
آغازی زیبا تر از این پیام دل نشین شاه درویشان ( حضرت مولانا ) برای این نگارش از دل وجان بر خاسته نیافتم ؛ پژوهشگران کار آزموده برای این خاکدان که نامش را جهان نهاده ایم ، پیشینه ای پانزده میلیارد ساله را بر آورد نموده اند که زمانی بسیار است ، بیاندیشید که در هزار وپانصد میلیون سال پیش مردمانی بوده اند با آمد ورفتها وزندگیهای وابسته بآن دوران ، گذشت سالهائی چنین دور ، باز تابش یاد مانده هائی است از زندگیهای همگانی که شور بختانه با آمدن باور های دینی در این پنج شش هزار ساله ی اخیر ( پانزده میلیارد در برابر پنج هزار سال !! ) نا هم خوانیها وجنگ ها را بدنبال داشته و تا بامروز ، هنوز هم که هنوز است ، آن نا هم خوانیهای دینی چنان دامنه اش گسترده شده که نیاز ببازگوئی ندارد ، ولی چیزی که روشنفکران را میآزارد ، همانا دشمنیهای پیشینه دار میان وابستگان بباورهای دینی در هزار سال اخیر است که جنگهای صلیبی ، نمونه از خروار است .
زندگی میانگین مردم ، با پیشرفتهای پزشکی وتکنولوژی ، چیزی میان هفت تا هشت دهه است که در رویاروئی با پانزده میلیارد سال ..... بهیچ نزدیک میشود !! واگر آن چند دهه از زندگی یاد شده را در آمیخته با نا همخوانیها ودشمنیها برای هیچ وپوچ کنیم ..... بیگمان پی خواهیم برد که :
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی!!! مسجد ومیخانه یکی است
وارد شدن باین راستا از ناهمخوانیها میان باورهای دینی سری دراز دارد که در خور این نگارش نیست و با چکیده ای که در پیش گفتار بآن پرداختم ، نوشته را آغاز میکنم و داوری را بفرهیختگان میسپارم :
من درویش بر این باورم که خوشا بروزگار کسانی که در شهری یا روستائی زاده میشوند ودر همان جا بزرگ شده و در همان آب وخاک رخت از این خاکدان بر میدارند ، چون زندگی با مردمانی که همزبانت هستند ، با خوراکهائی که برایت خوش مزه هستند ، با موسیقی آن سر زمین که برایت دلنواز هستند .... بهتر است تا در میان نا آشنایان ، کاخ نشینی کردن !!
در این بیگانه سرا ، که تا چشم کارگری میکند زیبائی وزیبا اندیشی است که دور وبرمان را گرفته واز هر دری سخنی است ، چه از مردمانش که در دانش وبینش و نو آوری یکه تازند وچه از زیبا رویان موطلائیشان با آن اندامها وچشم اندازهای دل نشین ، با خوراکها و میوه های رنگارنگ و مهمانسراهای سر بفلک کشیده ، همه چیز در کار وزندگی در آمیخته شده و همگان میکوشند ومیلولند و برای رسیدن بخواسته هایشان در تلاشند ولی انگاری مال ما نیست و با آنچه میشناختیم ، همخوانی ندارد وما دور از زادگاه ، دور از سر زمینی که با فراز ونشیبهایش آشنا و بمردمان کوچه وبازارش دل بسته بودیم ، همچنان از آن آب و خاک دلخواسته وآشنا دوریم وگهگاه آهی میکشیم و بر این روزگار ریخته پاشیده مینالیم :
خدای خشک کند دست زارعی که بکاشت
در آسمان جهان ، دانه ی جدائی را
از خود میپرسم : من کجا واین بیگانه سرا کجا !؟ که پس از اینهمه سال هنوز خود را نا آشنا در میانشان میبینم با توفیرهای زیاد ! نه موسیقیم با آنها همخوانی دارد ونه خوراکم و زبانم و خواسته هایم .... بر همه چیز وهمه جا وهمه کس گردی از غبار نا آشنائی پاشیده وسایه ای از بیگانگی پهن شده ، کجا رفتند آن دوستان دبستانی ودبیرستانیم ، چرا با یک رویداد تلخ و نا جور وویرانگر ، زادگاهم آنچنان از من وما دور شد !؟ چرا مردمانش آنچنان شدند که نبودند ! آیا براستی هوشنگ وپرویز وبهروز و اردشیر ، بچه های کوچه ی منوچهری کرمانشاه ، اینگونه شدند که بر پرده ی تلویزیون میبینیم !؟ آیا شستشوی اندیشه ها ، براستی از آنها کسان دیگری را ساخته که ما نمیشناسیم ؟ چرا جنگ وستیز ومرگ خواهی برای این وآن ، نمیتوانم بپذیرم که اگر امروز پس از چهل سال دوری از کرمانشاه ، پای بکوچه ی منوچهری بگذارم و با آشنایان روبرو شوم .... مرا در خانه هایشان نپذیرند ویا بیاد گذشته ها اشک بر چشمانشان سرازیر نشود و اینجا است که آتش بر دل وجانم میافتد که چرا !؟ از دیدار با دوستان وهمشهریان وهمسایگانم بریده شدم وچرا پروانه ی ورود بزادگاهم در دست کسانی است که اندیشه هایشان مالامال است از دشمنی باین وآن ! آیا نیک اندیشی ونیکو خواهی از آنها زدوده شده !؟
شنبه ۴ آوریل ۲۰۰۹
بیاد زادگاهم کرمانشاه
بیاد کرمانشاه شهر زادگاهم
غمت در نهان خانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست ، مشکل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایـــی به شاهی مقابل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
زنده دلان وزیبا اندیشان وشیفتگان همیشه در میدان فرهنگ شکوهمند ایران زمین ، بی گمان با این سروده ی دل نشین طبیب اصفهانی آشنائی دارند و هر بار که این غزل دل انگیز را میشنوند بپرواز در میآیند ؛ نگارش این هفته را ویژه ی این سروده ی بسیار زیبا نمودم و آنرا بمهرورزان و گردشگران گلزار همیشه بهار سرزمینم ایران پیش کش میکنم :
بامدادی دل چسب است وبهار، از پس ابرهای باران زا ، آمدن شکوفائی وپشت سر نهادن زمستان را مژده میدهند ،راه بندان همیشگی در بزرگ راه های تل آویو وادارم میکند که فردا زود تر از شش بامداد خانه را بسوی اداره ترک کنم ، نوای خوش استاد شجریان ( در سی دی درون خود رو ) و سروده ی طبیب اصفهانی چنان از خود بیخودم میکند که بیکباره بیاد زادگاهم کرمانشاه میافتم که چهل سال پیش از آن شهر دوست داشتنی کوچ کردم وبسر زمین پدرانم ، اسرائیل آمدم ، ماندگاری در این کشور نو ساخته وبسیار پیشرفته ، من وخانواده را با دوستان تازه و شهروندان دیگری آشنا کرد ، فرهنگهای بیگانه و مردمانی دیگر که همگان برای باز سازی سرزمین از دست رفته و ویران شده در زیر سم اسبان یونانیان اسکندری از یک سو وسربازان دژخیم خوی رم وسپس یورش بیابانگرد تازی بپا خاسته بودند ، مردمانی که روزگاری کشوری پهناور با ارتشی گسترده وشاهانی چون سلیمان وداود داشتند وبا یورش بخت النصر آواره وسرگردان جهان شدند وپس از نزدیک به دوهزار سال آوارگی ودیدن فراز ونشیبهای گوناگون وکوره های آدم سوزی هیتلری روانه ی سر زمین سوخته وتف زده از آفتاب سوزان چند هزار ساله شدند ، آستینها را بالا زدند واز آن سرزمین سوخته ، کشوری پیشرفته را آراستند ، از یک سو برای ماندگاری ، با ارتشهای همسایگان تازیش وارد میدان جنگ شد واز سوی دیگر پناهندگی بیش از چهار میلیون آواره ی سرگردان را پذیرفت ، فرهیختگانش وارد کار زار شدند و دانشگاه هایش جایگاه فرزانگان گیتی شد ،دانشمندانش برای بهروزی مردم جهان ، هر روز بکاری نو میپردازند ، آب گرم کن های خورشیدی را بارمغان آوردند ، در کشاورزی ، تازه ترین روش های مرغداری وگاوداری را بجهانیان آموختند ، در راستای پنجاه سال پژوهش ، بزودی درمان برخی از بیماریهای سخت را بجهانیان پیش کش خواهند کرد ودر تلاش ببازار آوردن خود روهای برقی هستند تا وابستگی جهانیان را بنفت کاهش دهند ، آب دریا را شیرین نمودند ودریای مدیترانه را بآب آشامیدنی بر خواهند گرداند و ...............
در این اندیشه ها بودم که بیاد شهر زادگاهم کرمانشاه افتادم که خاک پاک وپهلوان پرورش را با هیچ گوشه ای از این جهان پهناور نمیتوانم عوض کنم ، آن مردمان نیک اندیش که 23 سال از زندگیم را در میانشان گذراندم ، دوستی وبرادری ومهرورزی ومهمان نوازی را بمن آموختند ، دلسوزی برای نیازمندان و یاری رساندن بیکدیگر را از آنها آموختم ، موسیقی سنتی اش چنان در تار وپودم خلیده که تا زنده ام از شنیدن دشتی وشور واصفهان وبیات ترک وماهور خسته نمیشوم ، هنوز که هنوز است در خانه وکاشانه ی ما خوراکهای خوش مزه ی ایران است که سفره هایمان را رنگارنگ میکند ، چگونه میشود قرمه سبزی و باقالی پولو و دوغ سرد و بستنی خامه دار و چلو کباب سلطانی وته دیگ زعفرانی را بفراموشی سپرد :
نوای خوش شجریان تا کوچه پس کوچه های دلم را از شادی میپوشاند ، چه نوای گرم وتکان دهنده ای که تا کوچکترین یاخته های تن رخنه میکند و مستی بی باده ای را بشنوندگان بیشمارش در گیتی پیش کش میکند ، استاد شجریان را براستی باید زنده گر موسیقی سنتی سرزمینمان ایران شمرد ، دستگاه های موسیقی مان یک از یک دل انگیز وشادی آفرین ترند وسایه ای از غم آنها را میپوشاند ، غمی که در روند شنیدن آهنگ مارا در خود میپیچاند و بآسمانها بپروازمان در میآورد ، یک موسیقی ژرف که گوئی نوایش را از آسمانها بارمغان آورده اند ، در خود فرو میرویم و این پرسش افسوس بر انگیز پیش میاید که چرا موسیقی ما را پرده ای از غم پوشانده وجرا ما ایرانیان وابسته بفرهنگ شکوهمندش ، آن اندازه دل سبک و غم پروریم ، چرا از شنیدن نوائی خوش بگریه میافتیم ؟ چرا از شنیدن چهار مضراب بی همتای استاد جلیل شهناز در نواختن تار اشک در چشمانمان سرازیر میشود :
شوق نظاره ی دیدار تو از پرده ی چشم
اشک را رقص کنان بر سر مژگان آورد
چرا !؟ ذوق دیدار یار !؟ وگریه !؟ تا کنون از خود پرسیده اید که چرا در فرهنگ شکوهمندمان ، این همه مانده های در آمیخته با غم یافت میشود :
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی !؟
بگوشه ای خزیدن ودنیا را بفراموشی سپردن ومی نوشیدن را دوست داریم ! وغم است که بر تار وپود وهستیمان رخنه میکند و آنچنان را از آنچنانتر بیشتر بجلوه در میآورد :
رهی تا چند سوزی در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی !؟
آنها که زنده یاد رهی معیری را میشناسند ( بیوک ) میدانند که آن فرهیخته ی زیبا اندیش ، دلداده ای افسوس بار بود که غم در روانش آشیانه کرده بود و بیشتر مانده هایش را در بر گرفته وباز تاب آن نمایانگر مردی ایست که نرسیدن به یار آنچنانش کرد :
ساقی بده پیمانه ای ، زآن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو ، عاشق تر از پیشم کند
بستاند آن سرو سهی ، سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را ، دور از بد اندیشم کند
چرا آن سرو سهی ، زندگی وکشش بزنده بودن را از آن مرد غم پرور گرفت و آنچنان در خود فرویش برد که تا پایانی زندگی همسری برنگزید ورخت از جهان فانی بر چید ورفت .
چرا سخنان صائب تبریزی آنچنان در سایه ای از غم فرو رفته وبیشتر دوستش میداریم :
بسکه بد میگذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد ، عید کنند
آیا اینها نشانه ای از غم پروریهای همگانی در میان ما نیست ، چرا زندگی صائب آنچنان بود که دیدش بزندگی وپیرامونش ، برای مردم کوچه وبازار این گونه افسوس بار میشود :
هیچ لب زیر فلک بی ناله ی جانکاه نیست
تار وپود عالم امکان بغیر آه نیست
پیش هر نا شسته رو اظهار حاجت مشکل است
ورنه از دامان شبها دست ما کوتاه نیست
میبینید دید پهناور مردی را که نا همخوانیها در زندگی از او وباورهایش بمردمان چه ساخته :
از حال هم زمرده دلی خلق ، غافلند
ورنه کدام سینه که لوح مزار نیست
یا در جای دیگر میگوید:
آه وافسوس است ( صائب ) حاصل موج سراب
دامن دنیای بی حاصل نمیباید گرفت
این گونه برداشتها وباور ها ، از کجا سر چشمه میگیرد ! در جائی که میبینیم نا امیدی بر زندگی آنان چیره شده ومیکوشند آنرا کوبنده تر بدلها بنشانند :
"صائب" نتوان یافت بجز داغ جگر سوز
شمعی که شود انجمن آرای دل ما
در عوض زنده دلان شادی آفرین هم در راستای فرهنگ با شکوهمان فراوانند که چون مولانا ، از بازتاب اندیشه های کهکشان پیمایشان ، شیرینی وامید بآینده میدرخشد :
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجا است
وانکه بیرون کند از جان ودلم دست کجا است
عقل تا مست نشد ، چون وچرا پست نشد
وانکه او مست شد ، از چون وچرا رست کجا است
نیک اندیشی ونیکو گرائی و نیک خواهی برای همگان از مانده های پیشینه دار دوران زرتشت است که دل هر ایرانی را به تپش وا میدارد و زبانزد در جهان پهناورش میکند :
گر زحال دل خبر داری بگو
گر نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ، ولی تا کوی دوست
راهی ار نزدیک تر داری بگو
این فرمایشات مولانا است که دل هر نیک اندیش را میلرزاند و کف زنانش میکند و ....... نمونه ها فراوانند و کتابهاب گوناگون باز گوی خرمنهای مهر است که بر گلزار همیشه بهار ادب پارسی سایه انداخته وتا جهان باقی است مولانا وهمتایانشان را جاودانه و دل پذیر میکند و دیدیم که سازمان فرهنگی وجهانی یونسکو ، سال 2008 را سال مولانا خواند :
باز آمدم شاد آمدم ، از سوی آن یار آمدم
چندین هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم
غمت در نهان خانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست ، مشکل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایـــی به شاهی مقابل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
زنده دلان وزیبا اندیشان وشیفتگان همیشه در میدان فرهنگ شکوهمند ایران زمین ، بی گمان با این سروده ی دل نشین طبیب اصفهانی آشنائی دارند و هر بار که این غزل دل انگیز را میشنوند بپرواز در میآیند ؛ نگارش این هفته را ویژه ی این سروده ی بسیار زیبا نمودم و آنرا بمهرورزان و گردشگران گلزار همیشه بهار سرزمینم ایران پیش کش میکنم :
بامدادی دل چسب است وبهار، از پس ابرهای باران زا ، آمدن شکوفائی وپشت سر نهادن زمستان را مژده میدهند ،راه بندان همیشگی در بزرگ راه های تل آویو وادارم میکند که فردا زود تر از شش بامداد خانه را بسوی اداره ترک کنم ، نوای خوش استاد شجریان ( در سی دی درون خود رو ) و سروده ی طبیب اصفهانی چنان از خود بیخودم میکند که بیکباره بیاد زادگاهم کرمانشاه میافتم که چهل سال پیش از آن شهر دوست داشتنی کوچ کردم وبسر زمین پدرانم ، اسرائیل آمدم ، ماندگاری در این کشور نو ساخته وبسیار پیشرفته ، من وخانواده را با دوستان تازه و شهروندان دیگری آشنا کرد ، فرهنگهای بیگانه و مردمانی دیگر که همگان برای باز سازی سرزمین از دست رفته و ویران شده در زیر سم اسبان یونانیان اسکندری از یک سو وسربازان دژخیم خوی رم وسپس یورش بیابانگرد تازی بپا خاسته بودند ، مردمانی که روزگاری کشوری پهناور با ارتشی گسترده وشاهانی چون سلیمان وداود داشتند وبا یورش بخت النصر آواره وسرگردان جهان شدند وپس از نزدیک به دوهزار سال آوارگی ودیدن فراز ونشیبهای گوناگون وکوره های آدم سوزی هیتلری روانه ی سر زمین سوخته وتف زده از آفتاب سوزان چند هزار ساله شدند ، آستینها را بالا زدند واز آن سرزمین سوخته ، کشوری پیشرفته را آراستند ، از یک سو برای ماندگاری ، با ارتشهای همسایگان تازیش وارد میدان جنگ شد واز سوی دیگر پناهندگی بیش از چهار میلیون آواره ی سرگردان را پذیرفت ، فرهیختگانش وارد کار زار شدند و دانشگاه هایش جایگاه فرزانگان گیتی شد ،دانشمندانش برای بهروزی مردم جهان ، هر روز بکاری نو میپردازند ، آب گرم کن های خورشیدی را بارمغان آوردند ، در کشاورزی ، تازه ترین روش های مرغداری وگاوداری را بجهانیان آموختند ، در راستای پنجاه سال پژوهش ، بزودی درمان برخی از بیماریهای سخت را بجهانیان پیش کش خواهند کرد ودر تلاش ببازار آوردن خود روهای برقی هستند تا وابستگی جهانیان را بنفت کاهش دهند ، آب دریا را شیرین نمودند ودریای مدیترانه را بآب آشامیدنی بر خواهند گرداند و ...............
در این اندیشه ها بودم که بیاد شهر زادگاهم کرمانشاه افتادم که خاک پاک وپهلوان پرورش را با هیچ گوشه ای از این جهان پهناور نمیتوانم عوض کنم ، آن مردمان نیک اندیش که 23 سال از زندگیم را در میانشان گذراندم ، دوستی وبرادری ومهرورزی ومهمان نوازی را بمن آموختند ، دلسوزی برای نیازمندان و یاری رساندن بیکدیگر را از آنها آموختم ، موسیقی سنتی اش چنان در تار وپودم خلیده که تا زنده ام از شنیدن دشتی وشور واصفهان وبیات ترک وماهور خسته نمیشوم ، هنوز که هنوز است در خانه وکاشانه ی ما خوراکهای خوش مزه ی ایران است که سفره هایمان را رنگارنگ میکند ، چگونه میشود قرمه سبزی و باقالی پولو و دوغ سرد و بستنی خامه دار و چلو کباب سلطانی وته دیگ زعفرانی را بفراموشی سپرد :
نوای خوش شجریان تا کوچه پس کوچه های دلم را از شادی میپوشاند ، چه نوای گرم وتکان دهنده ای که تا کوچکترین یاخته های تن رخنه میکند و مستی بی باده ای را بشنوندگان بیشمارش در گیتی پیش کش میکند ، استاد شجریان را براستی باید زنده گر موسیقی سنتی سرزمینمان ایران شمرد ، دستگاه های موسیقی مان یک از یک دل انگیز وشادی آفرین ترند وسایه ای از غم آنها را میپوشاند ، غمی که در روند شنیدن آهنگ مارا در خود میپیچاند و بآسمانها بپروازمان در میآورد ، یک موسیقی ژرف که گوئی نوایش را از آسمانها بارمغان آورده اند ، در خود فرو میرویم و این پرسش افسوس بر انگیز پیش میاید که چرا موسیقی ما را پرده ای از غم پوشانده وجرا ما ایرانیان وابسته بفرهنگ شکوهمندش ، آن اندازه دل سبک و غم پروریم ، چرا از شنیدن نوائی خوش بگریه میافتیم ؟ چرا از شنیدن چهار مضراب بی همتای استاد جلیل شهناز در نواختن تار اشک در چشمانمان سرازیر میشود :
شوق نظاره ی دیدار تو از پرده ی چشم
اشک را رقص کنان بر سر مژگان آورد
چرا !؟ ذوق دیدار یار !؟ وگریه !؟ تا کنون از خود پرسیده اید که چرا در فرهنگ شکوهمندمان ، این همه مانده های در آمیخته با غم یافت میشود :
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی !؟
بگوشه ای خزیدن ودنیا را بفراموشی سپردن ومی نوشیدن را دوست داریم ! وغم است که بر تار وپود وهستیمان رخنه میکند و آنچنان را از آنچنانتر بیشتر بجلوه در میآورد :
رهی تا چند سوزی در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی !؟
آنها که زنده یاد رهی معیری را میشناسند ( بیوک ) میدانند که آن فرهیخته ی زیبا اندیش ، دلداده ای افسوس بار بود که غم در روانش آشیانه کرده بود و بیشتر مانده هایش را در بر گرفته وباز تاب آن نمایانگر مردی ایست که نرسیدن به یار آنچنانش کرد :
ساقی بده پیمانه ای ، زآن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو ، عاشق تر از پیشم کند
بستاند آن سرو سهی ، سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را ، دور از بد اندیشم کند
چرا آن سرو سهی ، زندگی وکشش بزنده بودن را از آن مرد غم پرور گرفت و آنچنان در خود فرویش برد که تا پایانی زندگی همسری برنگزید ورخت از جهان فانی بر چید ورفت .
چرا سخنان صائب تبریزی آنچنان در سایه ای از غم فرو رفته وبیشتر دوستش میداریم :
بسکه بد میگذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد ، عید کنند
آیا اینها نشانه ای از غم پروریهای همگانی در میان ما نیست ، چرا زندگی صائب آنچنان بود که دیدش بزندگی وپیرامونش ، برای مردم کوچه وبازار این گونه افسوس بار میشود :
هیچ لب زیر فلک بی ناله ی جانکاه نیست
تار وپود عالم امکان بغیر آه نیست
پیش هر نا شسته رو اظهار حاجت مشکل است
ورنه از دامان شبها دست ما کوتاه نیست
میبینید دید پهناور مردی را که نا همخوانیها در زندگی از او وباورهایش بمردمان چه ساخته :
از حال هم زمرده دلی خلق ، غافلند
ورنه کدام سینه که لوح مزار نیست
یا در جای دیگر میگوید:
آه وافسوس است ( صائب ) حاصل موج سراب
دامن دنیای بی حاصل نمیباید گرفت
این گونه برداشتها وباور ها ، از کجا سر چشمه میگیرد ! در جائی که میبینیم نا امیدی بر زندگی آنان چیره شده ومیکوشند آنرا کوبنده تر بدلها بنشانند :
"صائب" نتوان یافت بجز داغ جگر سوز
شمعی که شود انجمن آرای دل ما
در عوض زنده دلان شادی آفرین هم در راستای فرهنگ با شکوهمان فراوانند که چون مولانا ، از بازتاب اندیشه های کهکشان پیمایشان ، شیرینی وامید بآینده میدرخشد :
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجا است
وانکه بیرون کند از جان ودلم دست کجا است
عقل تا مست نشد ، چون وچرا پست نشد
وانکه او مست شد ، از چون وچرا رست کجا است
نیک اندیشی ونیکو گرائی و نیک خواهی برای همگان از مانده های پیشینه دار دوران زرتشت است که دل هر ایرانی را به تپش وا میدارد و زبانزد در جهان پهناورش میکند :
گر زحال دل خبر داری بگو
گر نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ، ولی تا کوی دوست
راهی ار نزدیک تر داری بگو
این فرمایشات مولانا است که دل هر نیک اندیش را میلرزاند و کف زنانش میکند و ....... نمونه ها فراوانند و کتابهاب گوناگون باز گوی خرمنهای مهر است که بر گلزار همیشه بهار ادب پارسی سایه انداخته وتا جهان باقی است مولانا وهمتایانشان را جاودانه و دل پذیر میکند و دیدیم که سازمان فرهنگی وجهانی یونسکو ، سال 2008 را سال مولانا خواند :
باز آمدم شاد آمدم ، از سوی آن یار آمدم
چندین هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم
شنبه ۲۱ مارس ۲۰۰۹
نوروز 1388 بر همه ی دوستداران مهر فرخنده باد
نوروز 1388 خورشیدی را پیش پیش بهمگان شاد باش میگویم
هر چه گوئی آخری دارد بغیر از حرف عشق
که این همه گفتند وپایان نیست این افسانه را
فرهنگ شکوهمند زادگاهمان ایران بر پایه مهر آراسته شده ومهر است که بر آن سرزمین غم زده سایه افکنده وپندار وگفتار وکردار نیک ، یادگاری است از شش هزار سال پایداری آن مردمان نیکو سرشت ومانده هایشان در دل آشنایان با مهر وزنده دلان گیتی ، ازفردوسی و رودکی گرفته تا نظامی وصائب وحافظ ورهی وعماد خراسانی وسعدی و ....... شاه درویشان
( حضرت مولانا ) که جهانی بر اندیشه های مهر انگیزش میبالد و در این روزهای خوش نوروزی ، یاد آوریشان مستی بخش دل وجان است وافزاینده ی شادیها :
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام وجای ، جز عنقا
آنها که با اندیشه های کهکشان پیمای پیر بلخ آشنایند ، میدانند که مولوی ، میداندار مهر ودوستی بود وهفتاد هزار بیت از سروده هایش را عشق پـُر میکند ومایه هائیست بر بالندگی ما ایران زادگان که از میانمان چنین قلندرهای بی مانندی بر میخیزند و جهانی را بکف زدن وامیدارند :
زخاک من اگر گندم بر آید
از او گر نان پزی مستی فزاید
خمیر ونانوا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
میا بی دف بگور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
ایرانی ، با عشق میانه ای تنگاتنگ دارد و سروده های مانده در فرهنگ بیمانندش ، در آمیخته است با موسیقی ناب که شعر شیوا وشیرین پارسی بر شکوهمندیش میافزاید و نوای خوش دستگاه های ایرانی ، هنگامیکه با پیام های مهر انگیز مولانا وحافظ در میآمیزند ، شنونده را بمستی دیگری میکشانند که با مستی شراب توفیر دارد و بیگمان دل انگیز تر و شفاف تر از شراب بر جان وروان مینشیند :
تو مرا جان وجهانی ، چه کنم جان وجهان را
تو مرا گنج روانی ، چه کنم سود وزیان را
زتو هر ذره جهانی ، زتو هر قطره چو جانی
چو زتو یافت نشانی ، چه کند نام ونشان را
بباور من ، گردشگری در گلزار همیشه بهار ادب پارسی نیاز بسالها پژوهشهای ژرف دارد وزندگی میانسال انسانی ، توان دیدار از آن دنیای بی کران را بما نمیدهد و باز گوی این باور را در این بیت مولوی که عطار نیشابوری را مورد مهر وارادت خود مینهد میتوان یافت :
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
پیر بلخی ( حضرت مولانا از شیفتگان مکتب عطار بود و میگویند هنگام رهسپاری خاندانش بسوی قونیه ، که تنها هشت سال از زندگیش میگذشته کتاب منطق الطیر خود را باو پیش کش میکند وتا پایانی زندگی 68 ساله اش ، آن کتاب را چون جان شیرین نگهداری میکرد ) در این پیام دل نشین میشود پی برد که عطار کیست :
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهء دُردی بدست
سر ببازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست؟
پرده پندار می باید درید
توبه زهّاد می باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای بست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست
در این گلزار همیشه بهار که نه آغازی دارد ونه پایانی میشود برایش یافت ، با آگاهی از این که شوربختانه ، پس از فروپاشی فرمانروایان ساسانی و آغاز فتنه ی تازیان در چهارده سده ی پیش و رخنه ی خرافات در باورهای توده مردم وآلوده سازی اندیشه ها بجن وپری واز ما بهتران وهزار زهر مار دیگر ، سخنوران زنده دل ایران ، همان سربازان جان بر کفی بودند که از فرهنگ راستین پارسی که پاک شده از خرافات وسیاهیها بود ، با از خود گذشتگی نگهبانی ونگهداری کردند وفردوسیها و حلاج ها و حافظ ها ومولویها را در راستای فرهنگ پارسی بجهانیان شناساندند وروانشان شاد آن بزرگواران فرهیخته که ایران وایرانی را بمهرورزی ومهربانی ، نامدار کردند و افسوس که امروز ، جهان آزاد ، بگونه ای دیگر بر فرزندان ایران مینگرد و ........
حاشا که من بموسم گل ترک می کنم
من لاف عقل میزنم این کار کی کنم
مطرب کجا است تا همه محصول زهد وعلم
در کار بانگ بر بط وآواز نی کنم
این فرمایشات از اندیشه ی پیر شیرازمان ( حافظ ) جاودانه شده که در دوران زندگیش ( شش سده ی پیش ) خرافات فروشان و ترفند بازان ، بر توده ی مردم فرمانروا بودند و اندیشه های سیاهشان در پهنه ی ایران غوغا میکرد و تا بامروز شاهد باز تاب گسترده ی آن باورهای شگفت هستیم وفرزانگان را اشاره ای :
سعدیا عشق نیامیزد و عفت با هم
چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم
تا کی زیر گلیم دهل زدن وچون کبک سر بزیر برف فرو بردن وایستاده در خواب خفتن هنگامیکه جهان آزاد ، با خرافات وخرافات چیان میانه ای ندارد وامروز با ساده شدن همکاریها وهمیاریها وهمسازیها میان کشورهای دوست وآشنا ، جهان ، بچنان مرزهائی رسیده که روسیه ی پشت پرده آهنی ، از بند رها شده و دیوار برلن آلمان بر چیده شده و چشم های جهانیان بماورای کهکشانها است و دیگر جائی برای کشت وکشتار از دوست وآشنا نمانده و همگان در اندیشه ی بهروزی وبهسازی جهانند جز گروهی که با مهر ودوستی قهرند و بپا خاسته اند تا جهان را بکام نیستی بکشانند و باز مهر است که بر آنها دهان کجی میکند و دوستداران آشتی بر آن باورند که نه چندان دیر ، خورشید تابان مهر از پس ابرهای سیاه خرافات ، سر بدر خواهد کشید :
بناهای آباد گردد خراب
زباران واز تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد وباران نیاید گزند
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
براستی که شاهنامه ی فردوسی ، شناسنامه ی ایران وایرانی است .
کی باور میکرد که سرزمین یلان وزنده دلان ، جایگاه کورش وداریوش ، کشور فردوسی طوسی ، آنچنان شود که تازیان را دوست ایران بدانند وفراموش کنند که هیچ کیشی در جهان چون اعراب ، بردرخت تنومند فرهنگ پارسی تبر نزده و سوزاندن کتابهای دوران ساسانی ، نمونه از خروار است و .....
جمیع پارسایان گو بدانند
که سعدی توبه کرد از پارسائی
چنان از خمر وزمر ونای وناقوس
نمیترسم که از زهد ریائی
در این دنیای تاخت وتاز ها بسوی بهروزی وبه زیستی .... در این چهار روزه ی زندگی .... چرا ستیز وکشتار ودو بهم زنی !؟ چرا نیستی سازی ومرگ آفرینی !؟ چرا خواهان بر اندازی کشورها و نابودی این و آن شدن ... تا مهر هست ودوستی وآشتی وروبوسی ؛ تا زندگی است وشراب وشور وشیدائی ، چرا مرگ ! ! هنگامیکه زندگی در پیش رو است !؟
ایرانی ، تا بوده وهست وخواهد بود ، ایرانی است ، نه تازی ! ونه خواهان مرگ برای کسانی که با او هیچ دشمنی وستیزی ندارند ، ایرانی نمایانگر کشور گل وبلبل است ودیر یازود همان خواهد شد که بود وپاسداری از نوروز که مردمش را بپایکوبی ودست افشانی واداشته ، یادگاری است از ایران پیش از تازیان ، ایرانی مهر پرور ومهمان نواز و دوستدار آشتی و همکاری وهمیاری با دیگران ، سرزمین ایران مال مهرورزان وآشتی جویان بوده ودیر یا زود بصاحبان واقعیش پس داده خواهد شد :
ودر این جا سروده ای از سخنوری کرمانشاهی ( مسرور )که بیش از 60 سال است از زادگاهش باسرائیل کوچ کرده را بدوستداران ایران پیش کش میکنم وروزگار خوشی را برای همگان در این نوروز خواستارم :
ای باد صبحدم ، چو زایران گذر کنی
بر آن دیار پـُر گل و سنبل سفر کنی
هر جا که بگذری وبهر کس نظر کنی
خواهی اگر تو لطف بمن بیشتر کنی
بر آن نجیب ملت وآن مردمان مرد
صد ها سلام ، زپیر وجوان ببر
اشتراک در:
پیامها (Atom)